دوست دارم در یک شب سرد زمستانی مرگ سراغم آید :
ای کسانی که مسوول دفن من هستید
پارچه سیاهی بر روی تابوتم بیندازید
که همه بدانند زندگی من پر از سیاهی و تباهی بوده است
دستهایم را از تابوت بیرون آورید که همه بدانند دست خالی از دنیا رفته ام
چشمانم را باز بگذارید تا عشق من بداند که چشم انتظار از دنیا رفته ام
و در آخر تکه یخی به شکل چشم در آورید و بر روی قبرم بگذاريد
تا با طلوع اولین اشعه خورشید به جای آن کسی که دوستش داشتم گریه کنم و نابود شوم...
|
+| نوشته شده توسط
صابر در سه شنبه نوزدهم آذر 1387
|